|
هــرچیـــ کــ ــه بــه ذهنــــــ ــم برســــ ـــه |
|
|
ســـ ــــلام
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ قبل از عید که کلاسها تق و لق بودن و همونطور که توی «چرند17» گفتم روز یکشنبه رو باید میرفتم تا پلان پیلوتم تایید بشه.. البته تا حدودی تایید شده بودا... خلاصه ما هم کوله بارمونو(همون آرشیو خودمون) بستیم و رفتیم دیگه... ما که همیشه از 25 اسفند به مسافرت میرفتیم امسال دقیقا" روز یکم فروردین توی راه بودیم.. دقیقا" موقعی که رادیو سال نو رو اعلام کرد همچین جیغی کشیدم که اگه خودم راننده بودم ==»فاتحه خلاصه کلی زدیم و رقصیدیم تو ماشین امسال برخلاف سالهای دیگه که بیشتر خاله بازی بودو از این خونه به اون خونه میرفتیم؛ پسر خاله ی بنده(همون که بهمن عروسیش بود) شبها توی بیمارستان شیفت بود و ماشین دست ما بود.. (چه شود... ) این وسط سوتیها و چک شدنمون توسط پدرها جالب بود.. مخصوصا" یک شب که بعد از رسوندن پسر خاله به بیمارستان ماشین و برداشتیم و رفتیم شهر بازی(ای خداااااا.... یاد کودکی بود دیگه) بعد از اون هم رفتیم خونه ی پسر خاله و یخچالشو خالی کردیم.... در همین موقع بود که باز احساس گرسنگی به سراغمون اومد و زنه پسر خاله ساعت 2:30 بامداد پیتزا ساعت 5:30 بود که پسر خاله شیفتشون تموم شد و اومدن خونه.. ما هم که با نقشه ی قبلی خودمون رو به خواب زده بودیم.. قبل از روشن شدن لامپ؛جیغی کشیدیم که بنده خدا خواب از سرش پرید صبح زود(ساعت 11) اون روز کلی خوش گذشت و دو سه روز بعد هم باز به یه جایی تقریبا" نزدیک همون جای تفریحی گمنام رفتیم... یازده فروردین بود که عمه ام مارو برای مراسم خواستگاری پسر عمه ام دعوت کرد.. ما هم دیگه بالاجبار راهی شدیم.. اون شب چون یه جوورایی مراسم نامزدی بود(آخه قبلا" خواستگاری کرده بودن نه رسمی) کلی زدیم و رقصیدیم... حالا این وسط داماد (پسر عمه جان) با اون رقص قشنگش اومده بود و با من میرقصید.. منم که سوژه خنده پیدا کرده بودم. کلی مسخره اش کردم و خندیدیم... برای سیزده بدر هم تصمیم گرفتیم دره شهر باشیم(همون جایی که عکسهاش رو گذاشته بودم قبلا") این سری رفتیم یه جایی که واقعا" عالی بود... منظره اش دیدنی بود.. فقط یه خورده بالا رفتن از اون تپه های وحشتناکش سخت بود... غروب بود که دوباره فکر رقص زد به سرمون... شب هم بعد از یه استراحت شام رو همگی دور هم خوردیم..... واقعا" بهترین سیزده بدر بود.. مخصوصا" پیاده روی(البته روی تپه) من نمیدونم اگه دوتا از پسر عمه ها و عموم نیومده بودن ما میخواستیم چیکار کنیم... به صورت قطاری دست همو گرفته بودیم و بالا میرفتیم.. . 14 ام برگشتیم...قربون اتوبان اراک-قم و قم-تهران.. به حدی شلوغ بود که برگشتیم و از جاده ساوه اومدیم...
یه یادآوری::من نمیتونم به بلاگتون سر بزنم و نظر بدم... اما خوب میخوام بگم تو این مدت خوشحالم که دوستایی که شما باشین دارم... امیدوارم امسال بهترین سال باشه براتون... نظراتتون رو هم نمیتونم جواب بدم... ببخشید دیگه... خوشحالم که تونستم باهاتون آشنا بشم.. بلاگم رو حذف نمیکنم و هر از گاهی هم پست جدید میذارم اما دیر به دیر... امیدوارم تو زندگیتون تصمیمهای عاقلانه بگیرین و زندگی به کامتون باشه... بینهایت دلم براتون تنگ میشه... خدایا شکــرتــــ... 91/01/17
ســـ ـــلام.
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ این چند وقت دسترسی به اینترنت نداشتم و ندارم و تا بعد از عید هم نخواهم داشت.... خلاصه ی مطلب اینکه الانم با هزار مکافات تونستم بیام و این پست رو بذارم.... عید همتون پیشاپیش مبارک دوستام.... امیدوارم اگه سفر میرین بی خطر باشه و کلی بهتون خوش بگذره.....
(اینم دعای کلی من برای تک تکمون) خدایا شکرتــــــــ این بلاگ یک مدتی آپ نمیشه...
ممنونم از تمام دوستایی که اومدن و نظر دادن... نظردهی این پست هم فعال نیست... مرسییییییییییییی دوستای گلم
+
تاريخ Fri 2 Mar 2012ساعت نويسنده ✘ مهسـ ــ ـا✘
ســـ ـــــلام.
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ خب و اما عروسی::روزه پنج شنبه (صبح زود) حرکت کردیم و تقریبا 4-5 بعد از ظهر رسیدیم.. منه خوش خیال فکر میکردم که جشن تقریبا ساعت 8-9 شروع میشه امااااا..... در اصل 1 ساعت بعد از رسیدن ما جشن شروع شد.. اونم چه جشنی... خلاصه اون شب کلی خوش گذشت... فردا هم (که میشد روز عروسی) حدودا ساعت 11 از خواب ناز بیدار شدیم و خیلی ریلکس مشغوله خوردن صبحانه شدیم... ساعت 6 هم به همراه پدر به تالار رفتم... وای وای من اولین نفر بودم بعد هم که همه کم کم اومدن و زدیم و رقصیدیم... از ساعت 11 تا 5:30 صبح هم تو خونه ی خالم زدیم و رقصیدیم... (وای وای.. عجب انرژی داشتمااااااااا) ساعت 3:30 صبح هم همه یکصدا رو به شوهر خاله ی عزیزم فریاد میزدیم «ما کباب میخوایم یالا» (حالا خوبه بس که شام خورده بودیم در حال ترکیدن بودیماااااا.. ولی خب گوشت گوسفند بدجوری چشمک میزد بالاخره چند تا از پسر خاله ها زحمت کباب رو کشیدن خب بالاخره روز سه شنبه هم برگشتیم.... چهار شنبه هم که 1 تا 4 کلاس داشتم...بعد از کلاس هم که با خواهرم به خرید رفتم.... وای وای هوا خیلی سرد بود.... منجمد شدیم... امروز هم با صدای خنده و مسخره بازی خواهر و برادر بیدار شدم... وای وای... خدا نکنه این دوتا «x-box» ببینن....
** روی کلماتی که رنگی هستن کلیک کنید(اگه مایل بودید) در آخر:: خدایاشکــــرتــــ... 90/12/04 ســــ ـــــلام.
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ صبح جمعه بود که با سرو صدای زیادی از خواب ناز بیدار شدم..... وای خداااااااااااا.... توی این چند هفته یه استراحت درست و حسابی نداشتم.... بلههههههههههههههه خواهر گرامی اومده بودن..... وای که چقدر خوشحال شدم... من که به هیچ عنوان 10 صبح بیدار نمیشم(البته اگه بیکار باشم) به خاطر گل روی ایشون بیدار شدم..... وای خیلی خیلی روز خوبی بود...کلی گفتیم و خندیدیم و مسخره بازی. به حدی که پدر گرام سرشون درد گرفت. (بس که جیغ جیغوییم ما همون شب هم برادر گرام به سفر رفتن... و ما هم بعد از یک مشورت با اهل بیت به این نتیجه رسیدیم که بیخیال تحصیل و دانشگاه شیم و به همراه خانواده بپیچونیم و بریم عروسی.... واااااااااااااااااااااای خیلی خوشحالم.. آخه این مدت اصلا به خاطر نرفتن به عروسی ناراحت نبودم.. ناراحتیم از این بود که نمیتونستم توی راه(جاده- اتوبان دیروز هم که به خاطر تعطیلی رسمی توی خونه بودیم و تمام مدت داشتم به پلان ضخامت میدادم(به قول استاد 2 خطه میکردم) و کارای هندسه رو انجام میدام.... امروز هم که از 8 تا 11:30 ترسیم داشتیم که پلان من تایید شد( وای که استاد خیلی خیلی خوشش اومد. بعد از گرفتن تاییدیه... رفتیم سلف و با دوستان کلی حرف زدیم (وای که امروز خیلی حرف زدم..... فکم نیاز به استراحت داره 1 تا 2:30 هم اندیشه داشتیم که از اول تا آخرش رو چرت زدیم.... بعد هم خونه...... بای بای ...
**خــدایا شکـــرتـــــــ ـــ 90/11/23 ســــ ـــــلام.
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ دیروز صبح باید میرفتم هنرستان ساعت 10:30 اونجا بودم.... تقریبا همه بودن... (بازم من دیر رسیده بودم توی سالن اجتماعات(همون نماز خونه ی خودمون راستی: ما هم بچه مثبت.. با مقنعه رفته بودیم... کلی خندیدیم.... بعد هم اساتید رو دیدیم و ....بای بای..... خونه.... ساعت 1 بود که به خونه رسیدم و یکم روی کارهای درک و بیان کار کردم.... بعد هم باید میرفتم کلاسهای باقی مونده رو observe کنم... توی آموزشگاه با یکی از دوستان داشتم صحبت میکردم که یهووووو ..... یکی در حالی که میدوید و اسم منو فریاد میزد منو در آغوش خویش کشید.... بلهههههههههه سارا... یکی از دوستان که با هم از آموزشگاه فارغ التحصیل شدیم و همون موقع برای کلاسهای TTC اقدام کرد و نزدیک به 2 ساله که تدریس میکنه.... اون ساعت هم باید کلاسش رو observe میکردم... وای که چه کلاس شادی بود.. کلی زدیم و رقصیدیم... بعد از اون هم کلاس استاد ___(اسمش یادم رفته الان) رو observe کردم... وای که اگه من شاگردش بودم یک لحظه کلاس رو تحمل نمیکردم... آخه یه آدم چقدر میتونه عصبی باشه..... وااااااااااای... بنده خدا یکی از بچه ها همون دقیقه ی اول گریه زاری ای راه انداخت بیا و ببین.. کلا" اگه بچه ها از نظر اعصاب دچار مشکل نشن شانس آوردن... بعد هم اومدم خونه و تازه بدبختی من شروع شد.. تا ساعت 1 داشتم طرح ها رو روی کالک مینداختم... امروز:: صبح 8 تا 12 درک و بیان داشتیم که دیگه ساعت 11:30 کلاس تموم شد... (به دلیل اینکه برف بود... این دلیل استاد بود... ولی نمیدونست که ما تا 4 کلاس داریم.. بنده خدا گفت یخورده زودتر برین که به تایم شلوغی و ترافیک نخورین ما هم رفتیم توی سلف و با دوستان قدیم کلی صحبت کردیم.... بعد هم فیزیک داشتیم.. که البته استاد درس ندادن و بیشتر در مورد روند کلاس صحبت کردن.. بعد هم که ریاضی رو با استاد علیرضا کاشفی.. (به قول بچه ها علیرضا جووون بعد هم که رفتم کلاس زبان که الحق استاده خیلی خوش اخلاق و محترم بود...ساعت 6:30 هم خونه بودمم.......
در آخر:: خدایا شکرتـــــ .... 90/11/19 ســـ ـــلام
دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ وای این روزااااااا کلی کار دارم که باید انجامشون بدم.. اما با این حال همه ی روزا فوق العاده هستن... (انرژی مثبت به خودم میدم که با این خستگی اومدم و پست جدید میذارم...) دیروز که صبح ساعت 8 رفتم آموزشگاه که یک کلاس observe رو بگذرونم... خلاصه ساعت 9:30 کلاسشون تموم شد.... (استاده چه عصبی بود.. ) ساعت 10 هم کلاس زبان داشتم(دانشگاه) که استاد بعد از معرفی کتاب و ذکر چند نکته کلاس رو ترک کرد و ما هم تا 1 با دوستان گفتیم و خندیدیم... ساعت 1 هم به همراه دوستان هم رشته ای به سالن ورزشی (نزدیکای خوابگاه دانشجویی دانشگاهمون هستش.) رفتیم... بعد از صحبت با مربی...به کلاس زبان رفتم... خوشبختانه زود رسیدم و تونستم یه کلاس دیگه رو هم observe کنم... خیلی کلاس خوبی بود.. بچه ها خیلی خیلی شاد و پر انرژی بودن... بعد از اون کلاس هم به کلاس استاد افشار رفتم و کلاس ایشون رو هم observe کردم... یکی از دختر بچه ها(شاید 3 ساله بود.. یا یکی دو ماه بیشتر) که اسمش عسل بود(زنده باشه) به تیچر(teacher) میگفت:::چیچر..... جالب این بود که به من میگفت:: کاش شما چیچر ما میشدی.... عزیزمممممممممم وای خیلی بامزه بود... تازه فهمیدم که بچه ی یکی از همکلاسی های خودم بوده.. (اون زمان که کلاس زبان میرفتم رو میگمااااا) ساعت 7 ... در حالی که 4 تا کلاس رو observe کرده بودم راهی خونه شدم... واااااااااای به حدی سرد بود که حس میکردم هر لحظه منجمد میشم(آخیییییییییییی) دیشب هم طرح بعضی از ساختمان ها رو که مربوط به درک و بیان هستش زدم و خواااااااااب امروز هم که از 8 تا 12 ترسیم داشتیم که ساعت 12 بالاخره طرح تایید شد... بعد از اونم اندیشه.... و بعدش هم هندسه ترسیمی.... تایم هندسه خیلی خیلی بده.. بعد از این همه کلاس و خستگی باید تایم 3 تا 5 رو هم هندسه داشته باشیم.... اونم هندسه ترسیمی که اگه دقت نکنی .... هر چقدر به این استاد گفتیم تایم کلاس رو عوض کن قبول نکرد..(البته تایم های دیگه اش پر بود)
نکتــه::چند تا عکس میذارم ادامه مطلب... خواستید ببینید 90/11/16 ادامــه حــ ــرف هایــ منـــ ســــ ــــلام
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ دیروز به همراه مادر به آموزشگاه رفتم تا با مسئول TTC در مورد کلاسهام صحبت کنم.. ایشون هم لطف کردن و تایم کلاسهایی که میتونم بگذرونم رو نوشتن... وای دوستان برای observe ؛ 6 تا کلاس دختران و 4 تا پسران باید برم.. من اصلا حوصله ی پسر بچه ها رو ندارم.... بعد از اون هم برای خرید کتاب «فرم؛فضا؛نظم» به «کتابفروشی بهمن » رفتم و بعد هم خونه... وای دیروز خیلی خیلی سرد بود... من که قندیل بستم.... امروز هم که از صبح طرح پلانها رو زدم(تا حالا 3 تا شده) و بعد هم با قرقره کاغذ پوستی ها رو برش دادم... (بهترین راه برای برش کاغذ پوستی) الان هم کارهای «هندسه ترسیمی» تموم شده و فقط باید پلانهایی رو که طرح زدم به صورت یک خطه روی پوستی پیاده کنم... فردا هم ساعت 10:30 کلاس دارم که من باید 8:30 آموزشگاه باشم و یک کلاس رو observe کنم.... بعد از دانشگاه که ساعت 4 تموم میشه باید دوتا کلاس دیگه رو observe کنم... پس حدودا تا 8-8:30 آموزشگاهم... یه سؤال:: قضیه چیه؟ چرا همتون افسرده شدین؟ اگه افسرده نیستین چرا انقدر بی حال و حوصله این؟ نگرانتونم.... امیدوارم اگه برای هر کدوممون مشکلی پیش اومده و باعث مشغله ی فکری شده هرچه زودتر رفع بشه...
نکته:: توی «ادامه ی حرفهای من» یه عکس از طبیعته.. خواستید ببینید 90/11/14 ادامــه حــ ــرف هایــ منـــ ســـــ ــــلام
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ وای دوستان این روزا خیلی خوشحالم.. خیلیهاتون ممکنه مثل من براتون سخت باشه که یه مدت طولانی(مثلا 4 ماه) بیکار باشین.... ولی دست گل دانشگاه درد نکنه... من رو از بیکاری و افسردگی نجات داد... دیروز:: صبح به همراه مادر به خرید رفتیم(سحرخیز شدم).. در راه برگشت استاد حجم و ماکتم باهام تماس گرفت و ازم خواست که ماکتم رو به نمایشگاه ببرم... ساعت 11:15 بود و من تا 12 وقت داشتم... حالا خونه ی ما این سر شهره... نمایشگاه اون سر شهر... منم تمام مسیر تا خونه رو دویدم (به دلیل نبود تاکسی در روز برفی__حالا هی بگید برف خوبه برادر هم با اینکه وجودش توی جلسه ی شرکت ضروری بود و مدام دعا به جوون بنده میکرد(ایهام داره) من رو رسوند... رضا(پسر عمه) زنگ زده و میگه: مهسا بذار 1 واحد پاس کنی بعد حرف از ماکت بزن بعد از تحویل ماکت.. به هنرستان(یادش بخیر) رفتم....در حال احوال پرسی با استاد بودم که یهو..... استاد به فکرش رسید که من میتونم ماکت فرینوش رو هم به نمایشگاه ببرم... به این دلیل که فرینوش گفته بود کلاس دارم و نمیتونم(در صورتی که کلاسش ساعت 2 بود و میتونست) منم نامــ ــرد..... زنگ زدم به فرینوش و گفتم حتما باید باهام بیای.. یه جلسه به کلاس نری طوری نمیشه... خلاصه ی مطلب اینکه ماکت فرینوش رو هم به نمایشگاه بردیم و بعد هم .... خونه... بای بای.... امروز:: از 8 تا 12 «درک و بیان» داشتیم.... که ساعت 9:30.. استاد ختم جلسه رو اعلام کرد(به دلیل نبود وسائل مورد نیاز) و هنوز نیومده ؛ برای جلسه ی بعد 10 شیت کار خواسته.... ساعت 10 هم با فرینوش و فریبا و محدثه(همه از دوستان میباشند) بیخیال دانشگاه شدیم چون کلاس بعد 1 شروع میشد... ساعت 1 به دانشگاه رسیدیم و بعد از گفتگو با برخی دوستان فهمیدیم که بلهههههههه استاد فیزیک در تایم نهار تشریف آوردن و با توجه به محاسبات خودشون فهمیدن که بهتره کلاس تشکیل نشه.... **آخه یکی نیست بگه یه نگاه به اون ساعتت بنداز... تایم نهار آخه کی تو کلاسه که تو فکر کردی تعداد کمه و کلاس رو کنسل کردی؟ بعد از اون هم دوستان تصمیم گرفتن که با استاد ریاضی هم هماهنگ کنیم و اون کلاس رو هم کنسل کنیم .. استاد کاشفی هم بعد از این پیشنهاد کیلو کیلو قند تو دلش آب میشد... بنابر این ما هم ساعت 1:30 خونه بودیم دیگه....
90/11/12 ســــ ــــــلام
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ خب در کل دیروز و امروز روزای خوبی بوودن... از دیروز شروع میکنم::: صبح ساعت 6 بیدار شدم و بعد از حاضر و آماده و اتو کشیده- پدر گرام را بیدار کردیم ... و ایشون هم زحمت کشیدن و من رو به دانشگاه رسوندن... ساعت 8 بود که استاد «رسم فنی» تشریفشون رو آوردن.... خیلی استاد خوبیه... ولی گاومون زائیده... هنوز نرسیده «سایت پلان » رو دادن و کلیه ی اطلاعات مهم رو در اختیارمون گذاشتن و دیگه از همین هفته کار روی پروژه رسما" شروع شده.... بعد از اون هم «اندیشه اسلامی» داشتیم و استاد بعد از معرفی کتاب و بعضی از توضیحات پیش پا افتاده به دلیل گرسنگی کلاس رو ترک کردن... وای که چقدر خندیدیم.. خیلی استاد بامزه ایه بعد از اون هم از 3 تا 5 «هندسه ترسیمی» داشتیم.... توضیحات استاد خیلی جامع و کامل بودن و الحق که عالی توضیح میداد.... ولی خوب خیلی حرف میزنه.... دیروز ترافیک خیلی سنگین بود و برخلاف همیشه که 45 دقیقه توی راه بودم... 1 ساعت و نیم توی مسیر برگشت بودم... وای که از خستگی و سرما کلافه شده بودیم... امروز هم::: برای اولین بار در طول 4 ماه گذشته ساعت 9 صبح بیدار شدم... __خب دوستی به درد این زمانا میخوره دیگه...باید میومد__ ساعت 4:30 بود که همدیگه رو دیدیم و بعد از تهیه ی «کاغذ پوستی» که مهمترین جزء خریدم بود دوباره کجا رفتیم؟ بلهههههههه«باغ فاتح» بعد از باغ هم دوباره کجا رفتیم؟بلههههههههههه«کافه آرت» __ میدونم تکراریه اما خب چه کنیم... __ بعد هم ....بای بای... خونه
90/11/10
ســــ ـــــلام
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ وای امروز کلی خوش گذشت.. جاتون خالی... امروز ساعت 8:30 بیدار شدم که برم مدرسه (نه که تو دانشگاه همه دختریم و این ترم هم اکثر اساتید خانوم هستن... پس بهتره بگیم مدرسه) ساعت 10 رسیدم دانشگاه... و بعد از حال و احوال با یکی از دوستان قدیمی.... به سمت سالن اصلی رفتم... من که کلا" گیج شدم.... معلوم نبود شماره کلاسها رو چطوری نوشته بودن... الله اعلم... من هم بعد از آشنایی با یه دختر خانوم(مژگان) به سمت کلاس مورد نظر رفتیم ...که خبر رسید استاد تشریف نمیارن... ما هم غمگین(در اصل کلی خوشحال) به سمت آموزش رفتیم که دوستای گلم(فرینوش و فریبا) رو دیدم... دیگه بیخیال آموزش شدیم و کلی از خاطرات و اتفاقات جدید گفتیم و خندیدیم.... تا ساعت 1 توی کارگاه نشسته بودیم که خبر رسید... بلههههه... اساتید ما و فرینوش اینا باز هم تشریف نمیارن ما هم بعد از اینکه متوجه شدیم کلاس های ترسیم روزای شنبه به کل کنسل شدن... شاد و خرم... بیخیال دانشگاه شدیم... بعد از کلی مشورت فهمیدیم که بهتره بریم «باغ فاتح»... باغ فاتح در اصل مثل جاده ی سلامتی میمونه... که به خاطر وجود یه سالن تنیس بهش «زمین تنیس» یا «پارک تنیس» هم میگن ساعت حدودا 3 بود که با اطلاع دادن به خانواده تصمیم گرفتیم یه خورده بیشتر پیش هم باشیم... بعد از باغ فاتح هم رفتیم «کافه آرت» که البته اینم از پیشنهادات باهوش جمعمون(فرینوش جوون) بود... بعد از کافه هم به «کتابفروشی بهمن» رفتیم و چند عدد کتاب شعر و یک عدد سی دی «cello» خریداری نمودیم.... بعد از اون هم... تاکسی... بای بای... خونه
تکـــتـ ـه:: خودتون که میدونید روی این کلمات رنگی(مثل باغ فاتح یا کافه آرت) کلیک کنید پیج مخصوصشون باز میشه 90/11/08
ســـ ـــــلام
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ دیشب بعد از نوشتن پست و جواب نظرات رو دادن دیگه حس نداشتم جزوه ها رو تکمیل کنم... (آخه خیالم راحته که تا 10 بهمن فرصت دارم) تصمیم راسخ گرفتم که بخوابم که متوجه «اس» دوست جوون جوونیم(همون خواهرم که شله زرد آورد) شدم... خلاصه بعد از 3-4 تا اس فهمیدم که واحدهامون رو توی سایت زدن... حالا شماره دانشجویی چنده؟ الله اعلم... منم با محاسباتی که توی ذهنم انجام دادم فهمیدم که دو رقم اولش مثل شماره ی دوستمه... شانسی شانسی شماره رو وارد کردم... بلههههههههه... از این نظر خیلی خوش شانسم..... وارد سایت که شدم فهمیدم 17 واحد بهم دادن... (خوبه دیگه نه؟ واسه ترم اول زیادی هم هست.. قبلا 14 واحد میدادن) دیشب کلی با دوستم صحبت کردم که برنامشو جوور کنه ««اندیشه اسلامی» رو باهم برداریم.. فعلا که فکر نکنم بشه... آخه اوشون هم کلاس زبان دارن یه چیز دیگه:: چهار شنبه از صبح ساعت 8 تا 4 بعد از ظهر کلاس دارم.. درک و بیان(1).... ریاضی... فیزیک... حالا چهارشنبه چه روزیه؟ بلههههههه روز عروسی.... منم بچه درس خون... تصمیم گرفتم به خاطر یه عروسی همه ی کلاسهام رو
کنسل نکنم... آخه نمیشه.. حالا به فرض...دانشگاه رو جوور کنم؛؛؛ کلاس زبان
رو چیکار کنم؟پس همون بهتر که من فکر عروسی رو از سرم بیرون کنم... امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم.... که من سه روز هفته؛ از صبح تا 5-5:30 بعد از ظهر کلاس دارم.... پس میمونه 3 روز دیگه... حالا نمیدونم به باشگاه برسم یا به کلاسهای observe البته اینو میدونم که 100% باید به کلاسهای observe برسم اما خدایی دلم نمیاد بیخیال باشگاه بشم....
90/11/05
ســـ ـــلام
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ جونم براتون بگه... دیشب ساعت 10 تصمیم گرفتم که بخوابم(نه که کوه کنده بودم.. خسته بودم) ** در این بین صدای مادر و برادر هم میومد که تصمیم داشتن فردا(یعنی امروز) برن «هایپر استار» خرید ![]() منم دیدم خوابم نمیبره... تا ساعت 4 صبح کتاب خوندم.... 10 صبح با صدای مادر بیدار شدم اما خودم رو به خواب زدم... ولی امان از دست این برادر گرام... نشسته بود لبه ی تخت و مدام صدام میزد... من کم نیووردم... خودم رو به بیخیالی زدم... اما آخرش ::: تسلیــــم خلاصه از اونا اصرار و از من انکار ولی بالاخره جنگ نابرابر باعث شد کوتاه بیام ساعت 11 هم رفتیم هایپراستار... وای نمیدونید چقدر شلوغ بود... صف پارکینگ تا اوایل باکری بود...(اغراق داشت) وای نمیدونید توی مرکز خرید یهو دوتا مرد(میانسال)دعواشون شد...من که رنگ به رو نداشتم و همش نگران برادر جان بودم... نه که فداکاره... اون دوتا رو با کمک چند تای دیگه جدا کرد... ساعت 3 بود که دیگه خریدمون تموم شد... وای نمیدونید چقدر به لیست خرید خندیدیم... توی لیست مادر::: برنج... گوشت...حبوبات... شوینده خریدای ما( به انتخاب من و برادر) ::: سس سفید.. سس سیر... سس فلفلی... سس هزار جزیره... پنیر پیتزا.. پنیر ورقه ای... ساعت 4 هم بود که رسیدیم کانون گرم خانواده .....
90/11/04
ســـ ـــلام
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ خیلی وقته از مژده و مریم(گل) و بهار(آوای بهار) و بهار(و آرمین) و نگار(سرزمین نگار) خبری نیست.... امیدوارم هر جا که هستین زندگی به کامتون باشه... نمیدونم چرا ولی یهو دلم خواست یه پست جدید بذارم.... امروز به اتفاق مادر فیلم The help رو دیدیم.... وای که چقدر خوشم اومد... کلا از فیلمهایی که واقعیت زندگی رو به تصویر میکشن و داستانشون حول محور عشق و عاشقی بیخود نمیچرخه خیلی خوشم میاد*البته عشق رو قبول دارم اما دیگه نباید تمام داستان ها به این نکته اشاره کنن* ![]() نمیدونم چرا اما همیشه یه احساس خاصی نسبت به بعضی از فیلم ها یا داستانها دارم... مثلا چند سال پیش یه داستان خوندم به اسم «جاوید» از «اسماعیل فصیح» که در اون داستان پسرکی رو به تصویر کشیده بود که برای پیدا کردن خانوادش به تهران میاد و مشکلاتی سر راهش سبز میشن این اولین رمانی بود که خوندم و هنوز هم با به یاد آوردن بعضی از صحنه هاش حسی مبهم بهم دست میده وای که چقدر دوست دارم یکبار دیگه «جاوید» رو بخونم....
**نکتـــ ــه:: روی این کلمات رنگی کلیک کنید پیج مخصوصشون باز میشه
ســـ ـــلام..
![]() دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ امروز روز همچین جالبی نبود... صبح (که چه عرض کنم؛؛ ظهر غافل از اینکه.... دلم میخواست خودم رو خفه کنم... اینم شانسه ما داریم؟ خلاصه از ترس یخبندان کوچه... با هزار التماس.. پدر را که تازه از سر کار برگشته بود راضی کردم که منو برسونه... توی کلاس هم کلی بحث فلسفی راه انداخته بودیم... موضوع بحث==» کچلی چیست؟ عوارض آن؟ آیا استاد شما نیز از کچلی رنج میبرد؟ در حال خنده و مسخره بازی استاد عزیز وارد شدن.... اولین جمله::what a beautiful day ما هم که ضد برف و هوای برفی... حالش رو گرفتیم تا اون باشه جلوی ما از قشنگی هوای برفی دم نزنه... ![]() خلاصه دوباره ایشون نطقشون باز شد و این وسط خمیازه و مسخره بازی و خنده های گاه و بیگاه ما باعث بهم ریختن اعصابش شد... ولی در آخر خنده ها بر لبانمان ماسید... چرا؟ برای اینکه... کلاسهای observe ؛10 بهمن شروع میشه.. و 2 هفته بعد تمام میشه... و استاد گرام تاریخ demo رو 24 بهمن تعیین کردن.... حالا 24 بهمن چه خبره؟ بلههههههههه... قرار بود 24 بهمن بریم عروسی...... الان من چیکار کنم؟ باز دوباره من سر سه راهی گیر کردم...
90/11/01 ســــــ ـــــــلام دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ وای امروز یه روز فوق العاده بود... به دانشگاه زنگ زدم و گفتش که 8 بهمن شروع ترم جدیده... کلی ذوق زده شدم.... امروز بعد از کلاس زبان با آقای کچل کچل کلاچه..... به دیدن یه دوست خیلی خیلی خوب رفتم *دوست دوران هنرستان.. و البته هم دانشگاهی هم هستیم*... جای همتون خالی... در جواب بگین(دوستان به جای ما) بعد از کلی معطل شدن برای انتخاب کافی شاپ بالاخره به همون کافی شاپ که همیشه میرفتیم ... رفتیم... ولی به خاطر دیدن یه دختر خانوم .. هرچی خوردیم کوفتمون شد... اینا رو تو دلمون میگفتیماااااا متاسفانه نمیدونم چرا بعضی ها خودشون رو به نفهمی*با عرض معذرت* میزنن... هرچی با اشاره میفهمونیم که بابا جان بیخیال ما شو.. اخلاقمون با تو جوور در نمیاد... کو گووشه شنوا؟ خلاصه بعد از نوش جان کردن بستنی* وای که چقدر تو زمستون میچسبه* کلی توی یه پاساژ چرخیدیم*آخه هوای بیرون خیلی سرد بود و پاساژ خیلی خیلی گرم... * بعد هم بای بای و اومدیم خونه...
90/10/28
ســــ ـــلام..
دوستای گلم چطورن؟ احوالات؟ دیروز رفتیم کلاس زبان... جاتون خالی کلی خندیدیم..
این استاد ما خیلی کچله... ریش پرفسوری هم گذاشته بود.. دیدن داشت... وارد کلاس که شد من متوجه نشدم.. اما دیدم همه دارن میخندن... سرم رو
بلند کردم و یه نگاه به صورت سفیدش*که مثل ماه در شب سیاه میدرخشد*
انداختم..
حالا نخند... کی بخند
بعد از کلاس هم که طبق معمول خونه بودیم.... برادر گرام هم که موس کامپیوتر رو نیاز داشت به همین خاطر نتونستم بیام نت... خلاصه کلی افسردگی گرفتم... به این نتیجه رسیدم که بهتره استراحت کنم... امروز هم که میخواستم برم دانشگاه در مورد شروع ترم سوالاتم رو بپرسم که ساعت 10 بیدار شدم و دیدم حسش نیست.. نرفتم... دوباره خوابیدم و 2 ظهر بیدار شدم
داشتن در مورد خواب زیاد من اظهار نظر میکردن و میخندیدن...
داداش میگفت:: به جان خودم این معتاد شده.. ![]() ![]() مامان میگفت: امروز ببریمش آزمایشگاه... بعد دوتاشون با صدای بلند میخندیدن... مگه خنده داره؟خوب میرم کلاس.. کتاب میخونم... خستم خوووووووووب نمیدونن من تا 5-6 صبح کتاب میخونم بعد میخوابم...
..از ما اصرار از استاد انکار.... کچله بی خاصیت
با اجازتون .دوباره. نوشت:: از برف متنفرم
ســــــــــلام...
![]() به به دوستان. چطورین؟ احوالات؟ تا 9 صبح کتاب خوندم.... *بیکاریه دیگه... وگرنه بهمن ماه نمیتونم حتی 1 دقیقه از وقتم رو هدر بدم*
از 9 تا 2 ظهر خوابیدم....(خوش خوابم دیگه)
وای که چه ضدحالی خوردم وقتی فهمیدم هیشکی خونه نیست... نمیدونستم باز کجا رفتن که حتی یه یادداشت هم برای من نذاشته بودن.... خب خلاصه ما هم نهار رو خوردیم و دوباره تصمیم گرفتم بخوابم که داداش اومد و نذاشت.. چرا؟ چون گفتش که دوستش میخواد بیاد خونمون... *گفتم چرا انقدر مهربون شده بود* ما هم که یه داداش بیشتر نداریممم. گفتیم حفظ آبرو کنیم بد نیستا... یه بار میخوام کار خونه انجام بدم. جای دوری نمیره مثل فرفره دور خودم میچرخیدم و خونه رو تمیز میکردم... *و تمام مدت از خدا میخواستم که منصرف شه و نیاد* نیم ساعت بعد*در حالی که خونه مرتب و همه چیز آماده بود* آقا داداش اومد و گفت که دوستش نیومده وای که اون لحظه دنیا رو بهم دادن... حالا هم آقا رفتن دوستشون رو برسونن. منم بیکارم .اومدم یه پست جدید بذارم.. ** رفتن دیدن کسی که میخوام سر به تنش نباشه... **شوخی بود.. قرار شده بود یه چیزیو برام بیار.. از ترس گمرک گفته بود نمیتونم** ** واقعا وقتی مادر و پدر*مخصوصا مادر* توی خونه نباشن چه حسه بدیه...
90/10/25
ســـــلام.
![]() خب دیگه به نظرم دیگه زمان خوبیه که پست جدید... *اولین پستم* رو بذارم... اصلا فکرش رو نمیکردمـــــــــــ.. یعنی حتی 1 درصــــــد هم احتمال نمیدادم که اینطوری بشه... آخه اینم شانسه ما داریم؟ *بریم لب دریا خشک میشه...* داستان از اونجایی شروع میشه که بنده تابستون کنکور دادم و قبول شدم..... عاشق رشته ام هستم... روزانه هم قبول شدمــــــ خدایا شکرت..... از این یه مورد خیلی شانس آوردم... وقتی فهمیدم اینجووری شدم==» *به وقل مامان تلاش خودت باعث شد** اما واقعا خدا کمکم کرد دیگه.. ما که بدون خدا هیچیمــــ* خوب اینجانب بعد از ثبت نام در دانشگاه فهمیدم که بر اساس طرح زوج و فرد ما *ما یعنی من* ورودی بهمن شدیم... *طرح زوج و فرد:: اسامی رو بر اساس الفبا نوشته بودن.. بعد کنار هر اسم یه عدد بود.. مثلا:: 1-2-3 و اینکه اونایی که عدد اسمشون فرد بود ورودی مهر و اونایی که مثل منه خوش شانس زوج بودن ورودی بهمن شدیم...* *البته میدونید که دانشگاه هایی که 2تا پذیرش دارن معمولا ترم بهمنشون همون اسفند شروع میشه... * در این بین... پسر خاله ی گل گلاب ما جشن عروسیشه..اواخر بهمن.. و به منم خبر رسیده که بهمن ماه ترم اولمونه حالا من چیکار کنم؟ قوز بالا قوز شده بابا... از یه سمت کلاس زبان... یه سمت دیگه دانشگاه... یه سمت دیگه عروسی... نمیدونم اینطوری باشم=
واسه همینه که میگم ما میریم لب دریا خشک میشه.... ای خدااااااااااا.. چی میشه حداقل کلاس زبان تا اوایل بهمن تموم شه... که بتونم دانشگاه رو هم یه 4 روزی بپیچوونم... مشکل اینه که 2 تا از اساتید منو کامل میشناسن..*یکیشونم که وقتی غیبت میکنی دیگه دنیا رو به کامت تلخ میکنه* *** این جملاتی که توی ** (یعنی بین 2 تا ستاره) هستن توضیحات اضافی میباشند*** ما بریم دیگه... زود زود میام... نه مثل اون یکی بلاگم....*15 روز یه بار یه پست مسخره میذارم* ![]() *بالاخره آدرس این بلاگ رو لو دادم...آخه دلم برای دوستای اون بلاگم تنگ میشه. نزدیک به 2 ساله با هم دوستیمـــــــــ*
*ببخشید من کلا از پست کوتاه بدم میاد.برای همین طولانی شد....* * و یه عذر خواهی دیگه: پستم شاد و شنگول نبود... ایشالله در آینده* ![]() 90/10/24 |
|